من به تنهایی تعدادی از نفرات مجروحم
که پیش از این که حالا باشد مرده اند
پیش از این که هیچ کدام از من زنده باشد
مرده ام
و می نویسم :
برادران رفته به مرکز تنهایی !
خواهرانی که خود مرکزندُ تنهایی !
من تعدادی از برادران و خواهران در مرکزم
که به حواشی کشیده می شوم
می توانید خونم را در حاشیه ی همه ی کتاب هایی که در کتابخانه هستند
ودر حاشیه ی همه ی کتاب هایی که در کتابخانه نیستند
دنبال کنید
برای مرگ اولین قدم دومین قدمست
که برداری به نیت دوری
که برداری
به نیت نزدیکی
و دوباره از اولین قدم
من
تعدادی از کتاب های بی جان این کتابخانه ام
که در قفسه های زیرین
از خواهران و برادرانم
دورم.
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت 2:2  توسط آنا شکرالهی
|
حتی پیراهنم را زیر و رو کردم
من نیستم
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم تیر 1390ساعت 8:50  توسط آنا شکرالهی
|
من و خیام
من و خیام هیچ عکس دونفره ای با هم نداریم
اما در باهم بودنمان در پاره ای ازاوقات هیچ شکی نیست
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390ساعت 14:16  توسط آنا شکرالهی
|
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم خرداد 1390ساعت 11:24  توسط آنا شکرالهی
|
من و یک موقعیت ویژه
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390ساعت 17:8  توسط آنا شکرالهی
|
فیلم"بوتیک" من رو یاد فیلم "کابوی نیمه شب" میندازه ... همخوانی های زیادی بین شخصیت "جهان" و "راتسوریزو" هست و همینطورشباهت های فراوانی بین "اتی" و اون کابوی ساده دل . گر چه روایت هر دو متفاوت و خلاقانه است والبته که این همسانی ها از آن میان متنی های دوست داشتنیست. هر دو فیلم دیدنی تر از دیدنی اند گر چه هیچ فیلمی فیلم کابوی نیمه شب نمیشه .......
+ نوشته شده در شنبه دهم اردیبهشت 1390ساعت 14:30  توسط آنا شکرالهی
|
من ٬ دو روز بعد از تولدم ٬ بیست و هفتم مهرماه هزار و سیصد و شصت و سه
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390ساعت 21:27  توسط آنا شکرالهی
|
نقطه
حوالی مرکز را محاصره می کنند
برای تیرباران
پرگار کاملا بسته می شود.
از "فراوان کلمه است "
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390ساعت 21:21  توسط آنا شکرالهی
|
اندر حالات یگانه ی چنگیز ٬از ذکای او در استخراج طلسمات گرفته تا قوّت مدیریتش بر همه ی آفاق بر حسب یاسا
((حقّ تعالی چون چنگیز خان را به عقل و هوشمندی از اقران او ممتاز گردانیده بود و به تیقّظ و تسلّط از ملوک جهان سر افراز ٬ تا آنچه از عادت جبابره اکاسره مذکور بود و از رسوم و شیوه های فراعنه و قیاصره مسطور ٬ بی تعب مطالعه ی اخبار و زحمت اقتفا به آثار ، از صحیفه ی باطن خویش اختراع می کرد ، و آنچه به ترتیب کشور گشایی معقود بود و به کسر شوکت اعادی و رفع درجه ی موالی عاید ، آن خود تصنیف ضمیر و تالیف خاطر او بود ، که اگر اسکندر به استخراج چندان طلسمات و حلّ مشکلات که بدان مولع بوده است ٬ در روزگار او بودی ٬ از حیلت و ذکای او تعلیم گرفتی و از طلسمات حصن گشایی هیچ طلسمی بهتر از انقیاد و اذعان او نیافتی ٬ و دلیلی از این روشن تر و نموداری از این معیّن تر تواند بود که با چندان خصمان با قوّت و عدّت و دشمنان با آلت و شوکت که هر یک فغفور وقت و کسرای عهد بودند ٬ یک نفس تنها با قلّت عدد و عدم عدد خروج کرد و گردن کشان آفاق را از شرق تا غرب چگونه مقهور و مسخّر گردانید و آن کس که به مقابلت و مقاتلت تلقّی کرد ٬ بر حسب یاسا و حکمی که لازم کرده است ٬ او را به کلی با اتباع و اولاد و اشیاع و اجناد و نواحی و بلاد نیست گردانید))
ازتاریخ جهانگشا
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم فروردین 1390ساعت 20:37  توسط آنا شکرالهی
|
سرکرده
حس کردم دو تا پرستاری که ایستاده بودند لعنتی هستند . آن ها کنار کسی بودند که به نظر سرکرده شان بود. سرکرده در دستش یک ابزار تزریق داشت . او به من گفت که اگر از آنچه در ابزارش هست به من تزریق کند اتفاق بدی برام می افتد . همین را چند بار گفت.
من نمی فهمیدم باید چه جوابی بدهم . سرکرده به من گفت اگر از شربتی که در دست پرستار لعنتی هست بخورم دیگر از آن به من تزریق نمی کند و بعدش می خواست به من مهلت ندهد برای اینکه بگویم شرطش را قبول می کنم یا نه . او ابزار در دستش را فورن به من نزدیک کرد. من اما هر طور بود اعلان کردم که حاضرم از شربت بخورم.
وقتی دیدم دکتر از تصمیم من خوشحال شد متوجه شدم ما از نظر زمان در فضای مثل همی نیستیم.این را از چیزهای دیگری هم فهمیدم ؛فیلمی که پرستارها و دکتر بازی می کردند بعضی وقت ها تند می شد بعضی وقت ها هم من خودم تند بازی می کردم.
یکی از لعنتی ها یک قاشق بزرگ از توی جیبش در آورد . لبه های گودی قاشق شش تا ضلع بودند که از هر کدام از آنها می شد برای خوردن استفاده کرد . قاشق برای یک دهن شش نفره ساخته شده بود. پرستار شربت را که در قاشق می ریخت هر شش تا ضلع قاشق را از خودش دور گرفته بود. وقتی می خواست قاشق را به دهنم نزدیک کند من دستم را به طرف دستش بردم تا خودم قاشق را بگیرم که او وحشتزده عقب رفت و چون دستش را کشید یک قطره از مایع داخل قاشق به چشم من پاشید پرستارها با هم گفتند که من کور شدم و طوری گفتند که انگار کور شدن اتفاق بدی است که برای آدم های کمی می افتد .و بعد ؛ هم دکتر هم دو تا زیر دستهاش با دور تند به من گفتند که شربت داخل قاشق را تا اخر بخورم و بلافاصله بعد از اینکه من شربت را خوردم از من خواستند به جایی که نشانم می دادند بدوم . گفتند زود با همان دور تند خودشان بدوم و به جایی که نشانم می دهند برسم. من متوجه شدم که آنها می خواسته اند مرا از داخل خراب کنند . من دویدم و به دری رسیدم که باید می رسیدم . بازش کردم ؛ داخل اتاق هیچ وسیله ای ندیدم که لازمم بشود یا اصلن چیزی که به خاطرش دویده باشم. اتاق چاهار تا دیوار سفید و زمین سرتاسر سفیدی داشت.
پرستارها به ما فوق هایی که نمی دانم سرکرده از آنها زیر تر بود یا بالاتر گزارش دادند که وضع من خیلی وخیم شده .
من آنقدر ترسیده بودم که لباس تنم به نظرم آبی می آمد و داشتم برای احتیاط دکمه های لباسم را می شمردم. بعد گوشواره هام را کندم و نگه داشتم تا وقتی خواستند بلایی سرم بیاورند کورشان کنم.
لعنتی ها داشتند دور و برم بیشتر می شدند ...
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اسفند 1389ساعت 21:10  توسط آنا شکرالهی
|
از ۰۹۳۵ شروع شد
بعد ۰۹۳۶ گرفتم
بعدش هم ۰۹۳۷
بعدترش ۰۹۳۸
حالا ۰۹۳۹ دارم
منتظرم ۰۹۴۰ بیاد
زنده باد ایرانسل و اعتبارات کوتاه مدت ...
+ نوشته شده در سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت 1:14  توسط آنا شکرالهی
|
من و علی و پورنگ ٬ همان حیاط
+ نوشته شده در سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت 1:10  توسط آنا شکرالهی
|
یادداشتی بر " فراوان کلمه است "
حمید رضا اکبری شروه
______________________________
نا پدید شدم
وبعد از آن کسی را ندیدم . (ص ۴۳)
فراوان کلمه است بر گرفته از هویّتی است که در پس خود پسا ساختارگرایی را یدک می کشد ،به گونه ای که زبان ساختاری در برخی کار ها عامل های نقش پذیری را بوجود می آورند ؛ عاملی که از نشانه ها سود می گیرد ومتن را ترکیبی از نشانه ها ودلالت گرهایی می کند که همچو واحد های ساختاری زبان ، ترکیب می سازند ومعنا را شکل می دهند .
این
آن را صدا می زند
و آن که این را نمی شنید
به این طرف بر نمی گشت .(ص ۵۱)
در این مجموعه تعریف های نوستالژیکی در کار ها در یک سویه انتزاعی واندیشمند در تقابل با یکدیگرند و انتخاب واژه ها برای رو ساخت شعر ها به گونه ای هستند که حرکتی دو پهلو دارند وچگونگی عملی رابه تصویر می کشند که خواننده در امروز ی بودن آن غرق می شود .
دارم از دیوار می کنم
چاله های ماه را پر کنم
چطور بایستم
تونل تحمل یک سال در تاریکی را نداشت .(ص ۶۱ )
اجرای اشعار در فراوان کلمه است نیز همگام با یک عمل ذهنی ست ، عملی که در اجرای زبان شعر ، از لفظ به معنا در سیر می باشد .شاعر واژ گان را به چرخش کشانده است تا به شعریت محض می رسد .
فرانسیس پونژمی گوید : هرگز وا ژه ای را از نزدیک دیده اید ؟ واژه ای را بردارید ؛ خوب بچرخانید و به حالت های مختلف در آورید تا عین مصداق خود شود .
به نظر زنده می رسیدم
اما پرتقالی شکسته در دست داشتم . (ص ۶۶)
و در آخر باید بگویم آنا شکرالهی در زبان شعری خود به معنایی مضاعف دست می یابد که حرکت شعر هایش را با زیر ساخت هایی ناشی از عارضه های اجتماعی واحساسی زنانه با کمترین کلمات به سمت ساده گویی هایی دلنشین کشانده است .
هیچ شبی نمردم
هیچ بعد از ظهری
همیشه
سال ها
زنده بودم .(ص ۸۰ )
+ نوشته شده در سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت 1:9  توسط آنا شکرالهی
|

من وعلی ٬ خرداد ماه هزار و سیصد و شصت و هفت
اهواز٬ گلستان٬ کوی سعدی٬ خیابان شیراز ٬ پلاک ۶۳
حیاط بهترین خانه
+ نوشته شده در سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت 1:9  توسط آنا شکرالهی
|
درباره ی" هیچ " فیلم عبدالرضا کاهانی
"هیج" در مورد فقر یا واکاوی طبقه ای خاص از جامعه نیست. آدم های " هیچ " شبیه همه اند . آنها در داشتن انگیزه ها و عادات و ضعف های انسانی با افراد هم نوع خود برابرند. انتخاب قشری که دچار ضعف اقتصادی و فرهنگی است فقط گزینش مصداقی از بین مصادیق دیگر است٬ البته کم بودن فاصله ی هیچ و همه ی این آدم ها در این طبقه ی خاص دستاویز مناسبی است برای نشان دادن ابتذال آرزوها و آرمان های انسانی.
+ نوشته شده در جمعه هشتم بهمن 1389ساعت 0:17  توسط آنا شکرالهی
|